از هزاران یکنفر اهل دلند...

حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
+ نوشته شده در جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷ ساعت 23:24 توسط علی موحدی نیا
|
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥